|
MULPINE
|
||
|
MULPINE Sharing Dreams |
بچه که بودم همیشه برام سوال بود که آخه چرا قیمت ماشین ساخت ایران تو خود ایران با کشورهای دیگه فرق میکنه .. از بابام که می پرسیدم میگفت بخاطر اینه که یه پولی به اسم حق امام روی اینا کشیده میشه ... البته بگذریم که هنوز هم دقیقا نفهمیدم که این پول تو کجا مصرف میشه .. حالا هفته ی قبل تو روز نامه خوندم که تعدادی از علما و مراجع تقلید با اجماع رای به این دادن که مصرف یک سوم سهم امام به برای کمک به مردم ستمدیده ی لبنان و فلسطین بلا مانع و لازمه ... البته من مطمئنم همه راضی اند که از داراییشون تا حدی که بتونن به مردم ستمدیه ی دنیا کمک کنن ولی اینجوریکه آخه نمیشه .... بگذریم ... هنوز نفهمیدم که اون دو سوم دیگه اش قراره تو کجا مصرف بشه ... اگه کسی میدونه به منم بگه ...
سلام به همه دوستام ... آره منم دوباره تصمیم گرفتم تو این وضع که هر کسی به فکر هر کاری غیر از این کار هست َ دوباره وبلاگ نویسیمو شروع کنم ... انگیزه های زیادی ها برای این کار دارم ... پس ... دوباره سلام

بيا بريم از اينجا که دود , سياه ميشه ميوزه
خيابون تاريک پيچ ميخوره و کج ميشه
از کنار گودال ها , جايي که گلهاي آسفالت در ميان
ما با قدم هاي شمرده و آهسته قدم ميزنيم
و فلش هاي سفيد رنگ رو نگاه ميکنيم
که ره به سوي همون جايي داره که پياده رو تموم ميشه
آره ما با قدم هاي شمرده , آهسته قدم مي زنيم
مي ريم به جايي که فلش هاي سفيد رنگ , رو به اون سو دارن
اونها براي بچه ها يه جور نشونه اند و بچه ها هم خوب ميشناسن
جايي رو که پياده رو تموم ميشه

کش موهایم را باز می کنم . شانه از بین موهایم که گره خورده رد نمی شود . باید زودتر آماده شوم قرار است امروز با هم بیرون رویم . , پرده را کنار میزنم . توی حیاط را نگاه می کنم . عمه با چادر و مقنعه مشکی همراه شوهرش کنار پله های ایوان ایستاده . مدت زیادی بود که آنها را ندیده بودم . نمی توانم بفهمم که وسط هفته خانه ما چه کار دارند . عمه من را که توی پنجره دید سرش را برگرداند و توی گوش شوهرش چیزی گفت . پرده را کشیدم و روبروی آیینه رفتم . لب هایم پوست پوست شده , رژ قرمز را برمیدارم , رنگش خیلی تند است . با دستمال پاک می کنم . او رژ قهوه ای را دوست دارد . نمی دانم چرا زیر چشمانم گود افتاده است . مثل زمانی که برای مردن ننه جان گریه کرده بودم . ساعت را نگاه می کنم کمی دیر است اما می آید . مطمئنم که می آید ... قاب عکس را از روی میز بر می دارم .
عروس داماد توی عکس به من زل زده اند . هلهله شادی زنها اتاق را می لرزاند . توی آیینه نقرا های نگاهش می کنم . حس خوبی تمام وجودم را فرا گرفته , دستش را دور بازویم حلقه می کند . خون گرمی زیر پوستم می دود . روسرس فیروزه ای را از کمد بر میدارم . او می گفت : رنگ ای روسری به پوست من می آید . ملافه ی سفید روی تخت را مرتب میکنم . هنوز دو سه قدمی از تخت دور نشده ام که حی می کنم چیزی زیر ملافه می خزد . دلشوره ی زیادی دارم . صدای شکستن قفل در می آید . ملافه تکان نی خورد . تصاویر مبهمی جلوی چشمانم می آید . ناخنهایم را تندتر میجوم . صدای خفه ای توی گوشم می پیچد .. طاقت نداره نذارین بفهمه ... صورتم را چنگ می کشم . صدای لق لق چرخهای تخت می آید . دستهایم را محکم گرفته اند . خودم را از دستشان رها میکنم ملافه را کانر می زنم ....
سمت چپ صورتش له شده , پوست ندارد , جای چشم چپش خالی است , استخوانی از سینه اش بیرون زده . ملافه را به صورتم نزدیک میکنم پر از لکه های خون است . از خون می ترسم . ملافه را می اندازم و دنبال تخت می دوم . دستانم را از پشت سر میگیرند . پاهایم را محکم به زمین می کوبم . به زور مرا روت تخت دراز می کنند . پاهایم را به تخت بسته اند . عبور آبی را از زی پوستم حس میکنم ....
صدای قرآن از اتاقهای خانه می آید . روی تخت نیم خیز میشوم . نمی دانم چرا این موقع روز خوابیده ام . هنوز برای رفتن آماده نشده ام . ساعت را نگاه میکنم . حسابی دیر شده است . روسرس فیروزه ای زیر تخت افتاده و چروک شده است . با دست چروک هایش را باز میکنم . روبروی آیینه می ایستم . رنگ این روسری به پوست من می آید . چشمانم انگار به ته سرم رفته و ریز شده است . جعبه ریم را برمی دارم و چند بار برس را به مژه هایم می کشم . پرده را کانر میزنم و درون حیاط را دید می زنم . پارچه سیاهی بر در حیاط با حرکت باد بالا و پایین می رود . چند مرد سیاه پوش توی حیاط ایستاده اند که من آنها را نمی شناسم . چشمم به سمت ساعت می رود , نگاهم را می دزدم , دیر کرده اما می آید .. حتما می آید .......
(مهری مصور)

ميخواستم براي عيد يه پست تبريک بنویسم , دیدم دیر جنبیدم
ميخواستم اين ترم رو ديگه به موقع درس بخونم هنوز مقوعش نشده
ميخواستم قبل از عيد يک سري کارهاي عقب افتاده رو تمام کنم کارهاي عقب افتاده اي ماه قبل رو انجام دادم
ميخواستم يه سري به يکي از دوستام بزنم ديدم دوستايي بهتر از من داره
ميخواستم امسال بيشتر وقتمو براي ورزش بزارم , کلاسهاي تربيت بدني رو پيچوندم
ميخوام يه پست جديد بنويسم مغزم کار نميکنه
ميخوام به يکي زنگ بزنم روم نميشه
ميخوام بازم خوش بگذرونم اما تعطيلات تموم شده
ميخوام يه تحقيق جديد رو شروع کنم اما بايد اون کارهاي عقب افتاده ي قبل عيد رو انجام بدم
ميخوام برم يه جايي پايه ندارم
ميخوام يرم همونجا ميبينم خودمم حال ندارم
ميخوام يه چيزي بخرم پولشو ندارم
ميخوام به اينترنت وصل بشم اينو آپلود کنم بابام داره با تلفن صحبت ميکنه
ميخوام نوشتن اين پست رو ادامه بدم , چشم دردم نميذاره
ميخوام نوشتنشو تموم کنم دلم نمياد
من ديگه هيچ چي نمي خوام ............
|
|